سحرگاهان هنگامیکه تابوت امیدم رابه سوی زادگاهم می آوردم سیل
روحهای سرگردان دلهای خروشان به پیشواز دل شکسته ام آمده بودند
آسمان نیز غروب تنگش را برروی سرم گسترانیده بود. من هم دنبال شانه
ای می گشتم که سر روی آن بگذارم و بگویم که دلی امیدوار در میان تباری
پریشان زجده زنان ندا برآورد گریه کن زندگی گورستان امید و چشمه
آرزوهاست
|
+| نوشته شده توسط
mohammad در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
|